تارش tārêš ( رهگذر، مهمان موقت)
دیار از الیگودرز ( لری بختیاری، گویش میوند)
شۉسهۊن وی و رٚهئا بردلیلوݩ. اۉرا شَه چی مؽش تار دۉر تاش کوئ اؽگشڌن و باڌ لیکه اؽکشی ۉ زه مؽلات اْشکفتا اؽرٚه.
شب در نهایت تاریکی بود و راه سنگلاخ. ابرهای سیاه همانند گوسفندی که از گله جدا شده باشد دور قله کوه میگشتند و باد زوزه کشان از لابهلای درهها میگذشت.
پیائؽ وه زۊر پائاسه رٚی بَردا اؽکشؽ. گؽوهئاس دؽ شِرٚ و دال ویڌن وی و زه شؽوات خؤه دراؤن وی؛ چی خؤهس که مَنسی خؤه نه مؽن اۊ کوئسار سر وه ناتومه بلا کرد وی. نه رٚئؽ، نه آساره رٚئ ؤنؽ… ۉ لیپک رٚی وه تِئنائیس اؽلؽرس.
مردی به سختی پاهایش را روی سنگها میکشید. کفشهایش پاره پاره شده و از ریخت افتاده بودند؛ همانند خودش که گویی هویتش را در آن کوهستان بی سَر و تَه گم کرده بود. نه راهی، نه ستاره راهنمایی… و قطبنما به سوی تنهاییاش میچرخید.
یهولا… زه مؽلات کرٚ و ظلمات تورٚؽ زه آڌمؽزا دی، تورٚؽ زه زؽهشت… بیونؽ کوئنه، دِرده، رٚنڳ و رٚی رٚئڌه که ؤا همه ساڌهئیس مَنسی هناسه آخر تمَڌونِ چۊلؽیه.
ناگهان… از میان مه و تاریکی اثری از انسان دید، اثری از زندگی… سیاهچادری کهنه، پاره پاره، از رنگ و رو رفته که با همه سادگیاش گویی آخرین نفس های تمدنی رو به افول بود
پیاکه مَن وی شاوهشا بیوݩ… دل و بؽدل اؽکرد که رٚوه بارت بیوݩ یا نه که پاپائؽ زه بیوݩ زه وه صحرا… گورز سوئرؽ وه تا دَئسس، بورگاسه کرد وی مؽن یک و بؽدونڳ، ؤا سِئل سنڳینس که کوئ نه اؽرٚومنی، گز بوری وی وه پیاکه… تیاس پورٚ زه وازوونه و ویرۊشه که گاشڌ ئی تارِشه یکؽسوݩ وی.
آن مرد روبهروی سیاهچادر ایستاده بود… برای رفتن به سوی سیاهچادر دل دل میکرد که پیرمردی از آن خارج شد…گُرز سرخی به دستش بود، ابروهایش را در هم کرده بود و در سکوت، با نگاه سنگینی که کوه را فرومیریخت به آن مرد خیره شده بود… چشمهایش پر از روایت و خاطراتی بود که شاید این رهگذر یکی از آنها بود.
دالۊئؽ زه دین پاپاکه زه وه دَر. دَئساس دک اؽزهن… گاشڌ زه تَرس، گاشڌ وه سرونه پیری. دالۊ بوناڌ حال خوره نها ۉ بؽدونڳی نه اْشکنا.
پیرزنی از پس پیرمرد از سیاهچادر خارج شد. دستهایش میلرزیدند… شاید از ترس و شاید به سبب پیری. پیرزن شرۊع به احول پرسی کرد و سکوت را شکست
-شاڌ آؤڌی کورٚم. بیه ؤا مؽݩ، دَم دَر لیشه. هؽ آخرین گوفتولوفت ئی سه نفره وی. دالۊکه قل نونؽ و پیاله ماسؽ نها وه پؽش پیاکه. پیاکه مؽن بؽدونڳی خؤرد و جۊفا چن رۊزه لؽز نها.
– خوش آمدی پسرم. بفرما داخل، دم در زشته.
این آخرین گفتگوی این سه نفر بوۏ آن پیرزن نصف نانی و کاسهای ماست پیش آن مرد گذاشت. آن مرد در سکوت خورد و گرسنگی شدید چند روز اخیرش آرام گرفت.
پاپاکه نه ماق بورد وی وه بلازه تَش. فرگی وی. یهولا دَئس کرد وه شۉخی خؤنݩ. گاشڌ ئی تارشه نه وه تیه کورٚؽ اؽدی که شۉ رٚئ وه جنڳ و هرگش نؤورگشڌ. گاشڌ هم وه تیه ژاندارؽ که یه رٚۊ زه همی کوئه آؤه وی ؤارو تا تَش ونه وه مالسوݩ. ٱما پیاکه زه بلا ویڌهئؽ وه رٚڌ هیچ نوی. بلا ویڌهئؽ چی خؤهسوݩ… شۉ مؽن بؽدونڳی رٚئ ۉ سهتاسوݩ خاؤ بیار وین…
آن پیرمرد به شراره آتش زل زده بود. فکرش مغشوش بود. ناگهان شروع به خواندن آواز شۉخی کرد. شاید این رهگذر را به چشم پسری میدید که شبی به جنگ رفت و هرگز بازنگشت. شاید هم به چشم ژاندارمی که یک روز از همین کوه بالا آمده بود تا خانه و کاشانهاشان را به آتش بکشد. اما مرد چیزی نبود جز یک گمشده. گم شدهای چون خودشان… شب در سکوت گذشت و هر سه در خواب و بیداری بودند.
گهکوݩ پیاکه زه خاؤ هؽز گرؽڌ. بیوݩ پَتی وی ۉ زه چاله سَردؽ ۉ تورٚ پائؽ که رٚی ؤا داوݩ اؽرٚه وه رٚڌ هیچ نوی.
صبح زود آن مرد از خواب بیدار شد. سیاهچادر خالی بود و غیر از چاله آتش سرد و رد پایی چیزی نبود
تورٚؤهسه ؤورگرؽڌ و زه بیوݩ زه وه صحرا. گز بوری وه پا کوئ… گاشڌ ئی ماله هه هونه تارشوݩ ویڌه. هونه هونونؽ که ایاؤن و اؽرٚهن و زه ترس و حسرت وه رٚڌ هیچ نؽؤردان.
بقچه خود را جمع کرد و از سیاه چادر خارج شد. به دامنه کوه خیره شده بود… شاید این خانه، همیشه خانهی رهگذران بوده است. خانه کسانی که می آمدند و میرفتند و فقط ترس و حسرت به جای میگذاشتند.
پیاکه زهنۊ ؤس ؤا رٚئ. ئی کرت زئلهس زه بلا ویڌݩ نؽرٚه. منی بلا ویڌݩ تِئنا چارهیه مؽن ؤولاتؽ که بون هَر تورٚؽ زس وه زخمؽ زه گوذشته اؽرٚئسه…
آن مرد دوباره به راه افتاد. این بار از گم شدن نمیترسید. گویی گم شدن تنها چاره در سرزمینیاست که هر راهی در آن به زخمی از گذشته میرسد.