گفت و لفت زیر نور ماه

متنی به سبک ادبی فارسلُری

آرش صبا منچستر انگلستان

شب آرام آرام تمدار سیاهش را بر تنِ مال می تنید..”صفی” دست را زیر سر گذاشته بود و به آسمان نگاه می کرد که «بَـنگی» از کورهِ راهِ «گۊردوختر» بلند شد..های مال خوڌا..سگِ بیوی ماه “نؽاتر” از باقی سگ ها  به طرف صدا هؽزکرد..صفی رو به راه گۊردوختر ،مندیر، گردن کج کرد.. شدتِ  پارسِ سگ ها که کم شد.صفی گفت هر که هڌه شِـنَـخته..صدا که نزدیک تر و شفاف تر شد نباتی با خوشحالی گفت.”هالۊم ملا نۉرۊزه”..صفی گفت بازم غیرتِ ملا نوروز..
از جا برخاست..و به پیشواز رفت.مش نباتی تند قالی دیگری را پهن کرد “کوماچی” را وارونه کرد  و چراغ لمپا را گذاشت رویش..و با شور و شعفی که نزدیک به فریاد بود..گفت سلام هالۊ.ملا نوروز روی دستمال نباتی  را بوسید و نباتی هم گردن ملا نوروز را.
ملا نوروز که نشست صفی رو به نباتی گفت.چای برسون..پ
هنوز بوهۊن ها را سر پا نکرده بودند.سگِ بیوی ماه که نزدیک شد صفی لنگه لاستیکی به سویش پرتاب کرد و با غیظ گفت: «اٛی خوڌا زه دستِ سی بیوی ماه..هی چخی هی بؽ صحاۉ وابیده..هی ٱر بهلیس ایا انشینه..
بیوی ماه با خنده گفت:وای صفی په دلت ایاهه نورفین( نفرین) اکونی بوم؟»

و آمد و با ملا نوروز سلام و علیک کرد و نشست روی خاک.

مش نباتی که چای به دست رسید گفت: «بیویماه مر زه دست کافرۊن جستی بیۉ بشین سر قالی».

ملا نوروز رو به صفی گفت:« حیوون خۊ زه تۉ تلف نوابی به رهرۉ».

صفی گفت:« اٛی پیا ضرر نوا به جۊن بزنه».
و بعد بلند که همه بشنوند گفت: «په
های محمد یار..ملا مرتضی..های عزت..بیان بشینین یه دم..های زنگله ول کنین بیای بشینین تی پیایل یه دمۊن».

مریم دختر شاه پسند..به خنده گفت:« آقام صفی..تو خوت دلت ایاهه نواتینه وَردی؟گۉیلت هم چی خوت».

صفی دوباره بلند داد زد: «های گل محمد هنی رۊزه پیا»و همه بلند بلند می خندیدند..بیوی ماه گفت..ووی ووی صفی

ملا مرتضی که تازه رسیده بود..گفت: « اٛی خوڌا زه دست همی پیا ۉ شۊخیاس..هی کورٚ سی چنو لؽوه لؽوه اْکونی؟:

و رو کرد به طرف ملا نوروز: «ملا بِـن کُـل، اؽل ۉ ماله زه ویر بوردی».

صفی دوباره به شوخی گفت: «ملا مرتضی..په زنگله خوڌاخۊکرده منه شهر بِـهله بیا بشینه مِـنه همی گَـل ۉ بَـردا سیچه..؟
ملا مرتضی گفت:تۉوه ..تۉوه..دخیل».

نباتی خوشحال از آمدن دایی اش گفت..اؽما هم ار خوشی  داشتیم خیف تر و پاک تریم. زه زنگـَلِ شهری.

ملا نوروز ترکه یِ اناریِ دستش را روی دو زانویش گذاشت و گفت..اٛی تش بگره شهره..که کۊر ۉ پیروم کرد..وولات خوڌا خۊ کرده..دلواز..

دالۊ شازده که رسید ملا نۉرۊز بلند شد..شازده دست انداخت دور گردن ملا نوروز و سر رویش رو غرق بوسه کرد..ملا نوروز خم شد و دست دالو شازده را بوسید..دالو شازده با بالِ شده چشمهایش را پاک کرد و با غمخواری گفت..اٛی کارد بوخوروم سیت نۉرۊز..پَه سی چینو پیر وابیڌی دا؟.

چراغ لمپا کفاف تاریکی را نمی داد..فرخنده زن محمد یار با چراغ توری رسید.سیاهی پا سست کرد.شب رفته بود از مال..همه جا روشن شد.تعریف کردن..خیال ها را از خستگی خالی می کرد..لبخند به چهره ها می آورد.تلخی ها را دور می کرد و شادی به جایشان می نشاند..ماه بالای سر مال پر و خوشحال به “چِـهِـل بئر” تکیه داده بود.
صفی به آسمان نگاه کرد و از ته دل گفت..شۉ مه خوشه ملا نۉرۊز.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدترین مطالب

فهرست مطالب