متلی وه لری دومنی

متیل
حکایت

ترجمونکار: نویڌ گۊؤرزی
مترجم: نوید گودرزی

لورٚی دۊمنی

 

ایگون که یه پیی من بازار شهر دمشق، یه بنگشت نرم و نۊلی، وه تله یه درهم سۊنا تا بۊئره وه هۊنه بچه‌یلش وه‌باش بازی کنن.
حکایت کرده‌اند که مردى در بازار دمشق، گنجشکى رنگین و لطیف، به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى کنند.

من قڌ رٚه، بنگشت وه گپ اۊمه و وه پیا گوت:« وه تی مو سیت هۊڌه‌ی نی، ٱما ٱر مونه آزاڌ کنی سوتا پند وت ایگوم که هر کۊؤوکیش چی یه گنجی‌یه.دوتا وه پندلکۊنه تا من دهستوم وت ایگوم سۊؤومی‌نه هرگنم آزاڌوم کردی و فرٚ گروهتوم و سر یه کلغه‌ی داری نشهسوم، وت ایگوم.
در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: «در من فایده‌اى براى تو نیست. اگر مرا آزاد کنى، تو را سه نصیحت مى‌گویم که هر یک، همچون گنجى است.دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مى‌گویم و پند سوم را، وقتى آزادم کردى و بر شاخه درختى نشستم، مى‌گویم.

پیا تی خوشی فرگ کرد که سوتا پند وه باهنده‌ی که همه‌جانه دیه و همه‌نه وه‌بالا سیل کرده، وه تله یه درهم اییرزه.
مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده‌اى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به یک درهم مى‌ارزد.
قبول کرد و وه بنگشت گوت: «پندلته بگو.»بنگشت گوت:« پند یکوم ینه که ٱر یه نعمتی‌نه وه دهس دی، تهله‌خار موابۊ سیکه ٱر اۊ نعمت وه‌رٚاسی ان تو بی، هیچ‌وخت وه دهست نیرٚهت. یگدش ینه که ٱر یکی گپ ناشهسنی و نوابیڌنی زه وه اۊ گپ محل منه و تورٚشه مگرٚ.»
پذیرفت و به گنجشک گفت: «پندهایت را بگو.»گنجشک گفت: «نصیحت اول آن است که اگر نعمتى را از کف دادى، غصه مخور و غمگین مباش زیرا اگر آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى‌شد. دیگر آن که اگر کسى با تو سخن محال و ناممکن گفت به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر.»

پیا، که دوتا وه پندله اشنوفته بی، بنگشته آزاڌ کرد.باهنده فرٚ گرٚوهت و وه تی یه داری نشهس.تا که دی آزاڌه، خندس.پیا گوت:« نی پند سۊؤومه بگو!»بنگشت گوت:«پند چنه!؟ اٛی پیی ناڌۊن، وه ضررت وابی.من کوموم دوتا دورٚه که هرکۊؤوکیشبیست مثقاله، تونه گۊل دام تا وه نام وابۊهی.ٱر دۊنسی که چه دورٚلی تیمه وه تله‌ی هیچ آزاڌوم نیکردی.»
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد.پرنده کوچک پر کشید و بر درختى نشست .چون خود را آزاد و رها دید، خنده‌اى کرد.مرد گفت: «نصیحت سوم را بگو!»
گنجشک گفت: «نصیحت چیست!؟ اى مرد نادان، زیان کردى.در شکم من دو گوهر هست که هر یک بیست مثقال وزن دارد. تو را فریب دادم تا از دستت رها شوم.اگر مى‌دانستى که چه گوهرهایى نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمى‌کردى.

پیا، بسکٛنم ٱعصاب‌چۊل وابی، نۉنس که چوب کنه. سینه‌نه چاکنا و آلاتپک وه بنگشت ایکرد.یه‌ولا واگشت و وه بنگشت گوت:« ایسو که نهلشتی ایچنو دورٚلی وه گیروم بیایه، لاقڌ پند آخری‌نه وم بگو.»
مرد، از خشم و حسرت، نمى‌دانست که چه کند. دست بر دست مى‌مالید و گنجشک را ناسزا مى‌گفت.ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت:«حال که مرا از چنان گوهرهایى محروم کردى، دست کم آخرین پندت را بگو.»

بنگشت گوت:« اوی پیی لیوه! وت گتوم که ٱر یه نعمتی‌نه وه دهس دی، تهله‌خار وامبۊ اما ایسو غرد‌وه‌باری که سیچه مونه وه دهس دی‌یه.یونه هم گتوم که گپ ناشهسنی و نوابیڌنی‌نه قبول مکوݩ ٱما هم ایسو قبولت وابی که من کوم مو دورٚلی وه وزن چل مثقل هؽ.مر مو خوم چن مثقالوم که بتروم چل مثقال جا‌وه‌جا کنوم!؟نی سی هم یو ایفهموم تو نه لایق اۊ دو پندی، پند سۊؤومه هم وت نیگوم سیکه دۊنم قورب وش نینی.»
یونه گوت و من آسمۊن نایوفت وابی.
گنجشک گفت: «مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتى را از کف دادى، غم مخور اما اینک تو غمگینى که چرا مرا از دست داده‌اى.نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر اما تو هم اینک پذیرفتى که در شکم من گوهرهایى است که چهل مثقال وزن دارد.آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم!؟پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى‌گویم که قدر آن نخواهى دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدترین مطالب

فهرست مطالب