داستان لری

تیله‌بنگشت Tilabêngešt: جوجه گنجشک

✍ نویسیار:محبوبه پناهی از  یاسوج

بخش اول

درۊڌ! درۊڌی وَه گرمی تیغِشت ٱفتاؤ!

درود، درودی به گرمی پرتو خورشید!

حال دلتوݩ خَش چاله‌ی دلتوݩ پورٚ تَش!

حال دلتون خوش و آتشدان دلتون پر آتش!” دلتون گرم

*جۊنوم سیتوݩ بگو; نشهسه بیوم مِن تول سِیل مالَل دۊمنـی ایکِردوم که ویروم رٚت سی سالَل زیتَری.

جونم براتون بگه; نشسته بودم روی بلندی تپه و به مناطق پایین دست نگاه می کردم که خیالم رفت به سال های دور.

همۊ سالَلی که ننه وۉ‌ باوامه بی، تۊیل گِلی‌شونه بی

همون سال هایی که پدر بزرگ و مادر بزرگم زنده بودن و خونه ی کاهگلی‌شون هم بود

سال نۊ که اؽابی ایرتیم وَه مال.
(سال نو که می شد به روستا می رفتیم )

باوام بَردَل مِن رٚه‌نه ایَرچی که لاندیوِر بِتَره وَه رَهی‍َل مال‌رٚۉیی برَه تا نِهِنڳ مال.

پدر بزرگم سنگ های توی راه رو بر می داشت تا لندرور بتونه از جاده هایی مالرو[مخصوص مردم و حیوانات که ماشین ازش به سختی می رفت] به روستا برسه

سَر ظهری بؽ رهتوم پیشتۊ یَه کهرِی مَلۊسی‌نه باوام کِرده بؽ وَه نۊمم که باش بازی کِنم، وَش ایگوتِن کِرٚی کورٚ چال!

(سر ظهر بود رفته بودم جلوی خانه با بزغاله ی زیبایی که پدربزرگم بهم داده بودبازی کنم، بهش کری کر چال میگفتن!)

گِشی کِردَه بیُم وَ گردنش وِ ایبوردمش ئی بال و ئۊ بال.

طنابی به گردنش بسته بودم و اونو باخودم این طرف و اون طرف می بردم

هَمی تۉر که باش بازی ایکردوم دیوم عامه‌م وه دیاری هِی ایۊمه، یه بار هیمه.ئی وه کۊلش بی.

همین طور که باهاش بازی می کردم دیدم عمه ام از دور داره میاد و بار هیزمی هم به پشتش داره

وه شوق جهسوم وه رٚهش، یه وِلا یه تیله بنگشتی وه زِر جۊمه‌ش دِ رٚاؤه وم دا.

(باشوق دویدم و به پیشوازش رفتم، یک دفعه یه جوجه گنجشکی از زیر پیرهنش درآورد و بهم داد)

پاشه بَهسَه بؽ وَه دۊم تۊمۊنِش که نَدرٚه، مَهلی فیسشه کِردوم

(پای جوجه گنجشک رو بسته بود به بند دامنش که فرار نکنه، خیلی واسه داشتن جوجه ذوق کردم)

تا آخر شۉ بِی تیله بِنڳشت بازی ایکردوم، دِی‌ش وابیه بیوم ایگروتِمِش مِن کناروم که گرمش وابۊ

تا آخر شب با جوجه گنجشک بازی می کردم، مادرش شده بودم! می گرفتمش تو دامنم که گرمش بشه

وه خاؤ رٚهتوم مِن خاؤ تا صوب پِلا پِلا ایکردوم، همه‌ش خاؤ ایدیڌوم که تیله بنگشتوم زِر پَهلیم لَه وابیه..

خواب رفتم تا خود صبح تو خواب با خودم حرف می زدم، مرتب خواب می دیدم جوجه گنجشکم زیر پَهلوم لِه شده.

صِب گَه وَه سَر صِڌِی مال وَه خاؤ وریسام، دیوم ننهم تیله بنڳشت نِهایه هیبِی چاله.

صبحگاه از سرو صدای اطرافم از خواب بیدار شدم، دیدم مادربزرگم جوجه گنجشک رو گذاشته کنار آتشدان

وَگِروتِمش دیوم جۊن نڌاره!
برداشتمش دیدم جون نداره!

ننه‌م گوت: رٚۊڌ دۊش وه سرما خشک کۊل وابیه، تیله باید زِر بال دِیش بِخۉسه.

مادر بزرگم گفت: فرزندم دیشب جوجه از سرما خشک شده، جوجه باید زیر بال مادرش بخوابه.

وَم اٛهسَش نِهاش یه سیکی.
جوجه رو ازم گرفت و گوشه ای گذاشت

گوتم: ننه ایسو دَئـ وَه‌رٚاسی مورده.
گفتم مادربزرگ حالا دیگه راستی راستی مُرده؟

گوت: هائا رٚۊڌ مورده.

گفت: آره فرزندم مرده

خَرس اۊمه پرٚ تیه‌لوم.

چشام پُر از اَشک شد

وا سِغڌه‌ئی گوتم: ننه یه شربه‌ئی سیش ایخونی؟
با بغضی گفتم مادر بزرگ! واسش شَروه ای [سوگواره ای] میخونی؟

ننه‌م گوت: رٚۊڌ شربه خو مال آڌمله.

مادربزرگم گفت دلبندم شَروه رو واسه آدم می خونن

گوتم: نه سی تیله‌بنگشت مو هم بخوݩ، مو دِی‌ش بیوم!
گفتم نه! برای جوجه گنجشک منم بخون! من مادرش بودم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدترین مطالب

فهرست مطالب